خرید بک لینک
دیوان شمس را گذاشته بود توی دست هایم، زل زده بود به چشم هایم، با لبخند برایم از مولوی خوانده بود.سرم را انداخته بودم پایین، خواندش که تمام شده بود، لبخند هول هولکی تحویلش داده بودم، چند تا ده تومنی گذ

برچسب: نویسنده: سارا خلیلی تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:54

با نازنین داریم لباس زمستونه ها رو جمع می کنیم، میگه تو رو خدا بیا پول بزاریم توی جیب لباسا برای سال بعد.

برچسب: نویسنده: سارا خلیلی تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:54

صفحه بندی